شهید علم الهدی

شانزدهم دی ماه، روز بزرگی است در تاریخ این سرزمین کهن. روز گرانمایه‌ای است که در آن شماری از جوانان دانشجوی این دیار در دفاع از این خاک و دین خدا،‌ جان شیرین خود را فدا کردند. روز بزرگی است که در آن حماسه‌ای آفریده شد که برای سال‌های سال بر تارک این سرزمین همچنین نگینی درخشان خواهد درخشید. شانزدهم دی ماه ۱۳۵۹ روزی است که خالقان حماسه دفاع از هویزه در مقاومت جانانانه خود جان خود را فدا کردند؛ حماسه سازانی که در میان آنان نام حسین علم الهدی همچنان می‌درخشد.

 3

شرح عملیات

 

جنگ تحمیلی عراق علیه ایران که از آن به جنگی نابرابر یاد می‌کنند، در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ آغاز شد و در نخستین سال حمله عراق به مرز‌ها و شهرهای جنوبی کشور مردم خودجوش به دفاع از مام وطن پرداختند.

دشمن بعثی با هدف تصرف سوسنگرد در پانزدهم آذر ۱۳۵۹ از محور هویزه تا کرخه پیشروی کرد و توانست نیروهای خود را در آن منطقه مستقر کند.

فرماندهان جنگ بر این باور بودند که اگر سوسنگرد به تصرف دشمن دربیاید، به دنبال آن هویزه نیز سقوط می‌کند و دانشجویان رزمنده برای جلوگیری از تصرف هویزه مسئول مین‌گذاری جاده‌ها شدند.

در این زمان ابوالحسن بنی صدر، رییس جمهوری مخلوع ایران، دستور تخلیه نیروهای نظامی را از شهر صادر کرد و این به معنای تسلیم شهر به نیروهای دشمن بود. این فرمان بنی صدر مورد مخالفت سید محمدحسین علم الهدی قرار گرفت.

روز پانزدهم دی ۱۳۵۹، روز آغاز عملیات بود. برای این عملیات دو تیپ از لشکر ۱۶ زرهی قزوین و یک تیپ از لشکر ۹۲ زرهی اهواز در نظر گرفته شده بود، که دو گردان از نیروهای سپاه و عده‌ای هم از نیروهای جنگ‌های نامنظم (شهید چمران) نیروهای رزمنده را یاری می‌دادند. از جمله اهداف این عملیات، پاکسازی شمال و جنوب کرخه از وجود نیروهای متجاوز ارتش عراق و آزاد سازی پادگان حمید و منطقه جفیر بود.

نتایج عملیات در این روز موفقیت‌آمیز بود؛ اما هنوز عقبه‌های اصلی دشمن در پادگان حمید و سه راهی جفیر آسیب ندیده بود. رزمندگان اسلام، پس از تصرف مرزهای کرخه و حاج بدر، قصد پیشروی به سوی پادگان حمید را داشتند، ولی بنا به دلایلی، مانند نرسیدن مهمات، قرار بر این شد که ادامه عملیات در شانزدهم دی ماه انجام شود.

شانزدهم دی ۱۳۵۹، رزمندگان سپاه در جلوی تانک‌های ارتش مستقر شدند و منتظر دریافت رمز حمله بودند، که رفت و آمد تانک‌های دشمن زیاد شد و پس از آن، هواپیماهای دشمن برای بمباران ظاهر شدند. از سوی دیگر، نیروهای اسلام زیر آتش توپخانه، کاتیوشا و خمپاره قرار گرفتند. شهید علم الهدی و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام در حماسه هویزه (شانزدهم دی ماه ۱۳۵۹) به تانک‌های دشمن که آن‌ها را محاصره کرده بودند حمله‌ور شدند. حسین پس از شهادت هم‌رزمانش با فریاد الله اکبر، آخرین گلوله‌های باقی‌مانده آرپی‌جی را به سوی دشمن شلیک و چند تانک مهاجم را منهدم کرد، اما با تمام شدن مهمات و تنگ‌تر شدن حلقه محاصره، چون مولایش امام حسین (ع) به شهادت رسید و جان به جان آفرین تسلیم نمود.

 

شهید علم الهدی که بود؟

 

در سال ۱۳۳۸ شمسی همزمان با سالروز وفات امام موسی بن جعفر (ع) در خانهٔ روحانی متعهد و مجاهد مرحوم آیت الله علم الهدی پا به دنیا گذاشت. پدر بزرگوارش سید مرتضی و مادر پارسایش نام او را حسین نهادند و از‌‌ همان آغاز، حسین‌وار او را تربیت کردند.

 

از شش سالگی به فراگیری قرآن پرداخت. وی بسیار اهل مطالعه بود. در دبیرستان با تشکیل انجمن اسلامی و سخنرانی، فعالیت‌های خود را آغاز کرد و در سال ۱۳۵۶ در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل خود را ادامه داد. در دوران دانشجویی علاوه بر تحصیل، در رشته تاریخ دانشگاه مشهد به تدریس نهج‌البلاغه، عقاید و تاریخ اسلام می‌پرداخت.

 

تعصب دینی شهید به گونه‌ای بود که هیچ رفتار غیراسلامی را برنمی‌تابید. وی با نصب اعلامیه در رهبری تظاهرات در دانشگاه مشهد نقش بزرگی داشت و پس از زلزله طبس در کمک به آسیب دیدگان و بسیج کمک‌های عمومی، فعالیت بسیاری می‌کرد.

 

از جمله کارهای مهم او در زمان طاغوت، تشکیل سازمان موحدین بود، این سازمان با هدف مبارزه مسلحانه برای سست کردن بنیان‌های رژیم منفور پهلوی، به دور از تئوری‌های گروه‌ها و سازمان‌هایی که مبنای علمی آن‌ها از تئوری‌های مارکسیستی سرچشمه می‌گرفت، برنامه‌های خود را در تحقق بخشیدن فرامین حضرت امام (ره) تنظیم و حرکتی نو را از اواخر سال ۱۳۵۶ آغاز کرد.

او به تقاص آتش زدن مسجد جامع کرمان، شهربانی کرمان را به آتش کشید و به اهواز بازگشت. با دیدن جنایات رژیم سابق به فکر مبارزه افتاد که مزدوران شاه دستگیرش کردند و مورد شدید‌ترین شکنجه‌ها قرار دادند که کوچک‌ترین اعترافی از حسین نشنیدند. با این حال او را محکوم به اعدام کرده و به عنوان جوان‌ترین زندانی سیاسی روانه زندان کردند. با اوج گیری مبارزات، رژیم مجبور به آزادی زندانیان سیاسی و شهید علم الهدی نیز آزاد شد. به منظور استقبال از امام راحل (ره) به تهران آمد و در کنار برادران دیگر سازمان موحدین به فعالیت پرداخت و یکی از محافظان مسلح مخصوص امام (ره) شد.

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو نخستین شورای تشکیل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود. پیش از آغاز جنگ، وقت خویش را صرف امور فرهنگی می‌نمود.

 

از اوایل جنگ در اهواز مستقر بود و سازماندهی بسیجیان اعزامی از سراسر کشور به جبهه‌های نبرد را به عهده داشت. پس از گذشت دو ماه از جنگ، نقطه حساس مرزی یعنی هویزه را برای خود برگزید و برای تشکیل سپاه پاسداران و سازماندهی عشایر رهسپار این منطقه شد.

حسین همراه با حضرت آیت الله خامنه‌ای، دکتر چمران و دیگر مسئولین برای تقسیم نیرو‌ها و موقعیت دشمن و مسائل دیگر هر روز جلساتی را در اهواز تشکیل می‌دادند ولی بعدا گمنام‌ترین و مظلوم‌ترین شهر را که‌‌ همان هویزه است، برای ادامه فعالیت‌هایش برگزید؛ شهری که کمترین تجهیزات و نیرو‌ها در آن مستقر بودند و اهمیت فراوانی داشت.

 

او و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام در حماسه هویزه (شانزدهم دی ماه ۱۳۵۹) به تانک‌های دشمن که آن‌ها را محاصره کرده بودند، حمله‌ور شدند. حسین پس از شهادت همرزمانش با فریاد الله اکبر، آخرین گلوله‌های باقی مانده آرپی‌جی را به سوی دشمن شلیک و چند تانک مهاجم را منهدم کرد، اما با تمام شدن مهمات و تنگ‌تر شدن حلقه محاصره، چون مولایش امام حسین (ع) به شهادت رسید و جان به جان آفرین تسلیم نمود.

2

تحوه شهادت

 

صدای تانک های آن طرف جاده به گوش می رسید. تیراندازی لحظه ای متوقف نمی شد. راه افتادیم، با اینکه می دانستیم امید برگشت نیست، ولی رساندن «آر. پی. جی» به «علم الهدی» ما را مصمم به پیش می برد. به جاده که رسیدیم، توانستیم تانک هایی را ببینیم. به جز چند تایی که در حال سوختن بودند، بقیه غرش کنان به پیش می تاختند. چشمم به حسین (علم الهدی) که افتاد، خستگی از تنم در آمد. آر. پی. جی بر دوشش بود و پشت خاکریز دراز کشیده بود. در امتداد خاکریز غیر از حسین حدود ده نفر دیگر هنوز زنده بودند واز همه گروه همین ده نفر مانده بودند. حتی یک جسد بر زمین نمانده بود. پیدا بود که بچه ها با گلوله مستقیم تانک ها از پای در آمده بودند. تانک های سالم از کنار تانک های سوخته عبور می کردند و به طرف خاکریز علم الهدی پیش می آمدند. حسین و افرادش هیچ عکس العملی نشان نمی دادند. «روز علی» که حسابی نگران شده بود، آر. پی. جی را از من گرفت و به تانک ها نشانه رفت. دست روز علی را نگه داشتم و گفتم: کمی دیگر صبر کن، شاید بچه ها برنامه ای داشته باشند و او پذیرفت.

 

تانک ها به حدود پنجاه متری خاکریز رسیده بودند که یکباره حسین از جا بلند شده و نزدیک ترین تانک را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانک خورد و آن را به آتش کشید. غیر از حسین دو نفر دیگر که آر. پی. جی داشتند، دو تانک دیگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش کشیدند. بقیه تانک ها سر جایشان ایستادند و ناگهان خاکریز را به گلوله بستند. خاکریز یکپارچه دود شد و بعید بود کسی سالم مانده باشد.

روز علی بلند شد و نزدیک ترین تانک را نشانه رفت و با اینکه فاصله کم بود، تانک را از کار انداخت. قامت حسین دوباره از میان دود و گرد غبار پشت خاکریز پیدا شد و یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد. پیدا بود که از همه افراد گروه فقط روز علی و حسین زنده مانده اند. حسین از جا کنده شد و خود را به خاکریز دیگر رساند. تانک ها هنوز ما را ندیده بودند. پیشروی تانک ها دوباره شروع شد. حسین پشت خاکریز خوابیده بود. تانک به چند متری خاکریز که رسید، حسین گلوله اش را شلیک کرد. دود غلیظی از تانک بلند شد. تانک دیگری با سماجت شروع به پیشروی کرد. روز علی که آر. پی. جی را آماده کرده بود، از خاکریز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانک به آتش کشیده شد و چهار تانک دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رهاکرد. سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند. گلوله ها خاکریزش را به هوا بردند. گردو خاک کمی فرو نشست، توانستیم اول آر. پی. جی و سپس حسین را ببینیم. جسد حسین پشت خاکریز افتاده بود و چفیه صورتش را پوشانده بود. یکی از تانک ها به چند متری حسین رسیده بود و می رفت که از روی پیکر حسین عبور کند.

خاطره محسن رضایی: خدایا این شهداى ما را قبول کن

 محسن رضایی (فرمانده سپاه در دوران جنگ) خاطره ای در همین باره دارد:
«پس از شهادت برادران در هویزه، برای رساندن اخبار، به خدمت امام رفتم تا گزارش جنگ را بدهم. ضمن گزارش از آبادان، هویزه و غرب گفتم: «البته در این ماجراها تعدادی از برادران شهید شده اند. ما در جریان هویزه برادران بسیار خوبی را از دست دادیم، از جمله برادر حسین علم الهدی که من قبل از انقلاب با ایشان آشنایی داشتم. او فرد صادق و با تقوایی بود و زحمت بسیاری برای اسلام کشید. بی‌خوابی بسیار داشت و از نظر فقهی و فلسفی هم اطلاعات وسیعی داشت. در حقیقت او سرمایه‌ای بود برای خوزستان و ستونی برای گسترش مکتب اسلام در خوزستان.»

وقتی این سخنان را گفتم، امام شروع کردند به اشک ریختن و من از اینکه باعث تأثر ایشان شده بودم، ناراحت شدم. در همان لحظه، امام با ناراحتی دستهایشان را بلند کردند و دعا کردند: «خدایا، این شهدای ما را قبول کن.»به قدری در آن لحظه من تحت تأثیر این حالت امام قرار گرفتم که خاطره آن برای همیشه در ذهنم ماند.»

 

دست‌نوشته‌ای از شهید علم الهدی

 

من در سنگر هستم، در این خانه محقر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردی زمستان و گرمای خون، در این خانهٔ ساکن پر جوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین. کوچکی قبر و عظمت آسمان. امشب پاس دارم. ساعت یک و سی و نه دقیقه، چه شب با شکوهی است. من به یاد انس علی ابن ابیطالب با تاریکی شب و تنهایی او می‌افتم. او با آسمان پر ستاره سخن می‌گفت، سر، در چاه نخلستان می‌کرد و می‌گریست. در همین تاریکی شب علی بر می‌خواست و به نخلستان می‌رفت. فاطمه وضو می‌گرفت، پیامبر به سجده می‌رفت و حسن و حسین به عبادت می‌پرداختند.

 

این خانه کوچک است، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی‌های بر هم تکیه داده شده، پر از حرف است. فریاد است، غوغاست، صدای پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه‌تان باد. تنهایی عمیق‌ترین لحظات زندگی یک انسان است. خدایا! این خانهٔ کوچک را برای من مبارک گردان. در این چند روز با خاک انس گرفته‌ام. بوی خاک گرفته‌ام. حال می‌فهمم که علی ابن ابیطالب چگونه می‌فرماید: سجده‌ای نماز، حرکت اول، خم شدن روی مهر، این معنا را می‌دهد که خاک بوده‌ایم، حرکت دوم این معنا را دارد که از خاک بر خواسته‌ایم، متولد شده‌ایم، حرکت سوم، رفتن دوباره به خاک، به این معناست که دوباره به خاک بر می‌گردیم، مرگ. و حرکت چهارم، به این معناست که دوباره زنده می‌شویم، حیات قیامت.

 

اما در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاه‌مان است. درون سنگر با خود سخن می‌گویم. راستی چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قران آشنا شوم، آیات خدا را بخوانم، حفظ کنم و سپس زمزمه کنم. و بعد شعار زندگی قرار دهم، باشد که این دل پر هیجان و تپش را آرامش دهد. و بعد با آن برای خود توشه سازم و توشه را راهی سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم. آیات جهاد، شهادت، تقوی، ایمان،… همه را پیدا کنم و سنگر، کلاس درسم باشد، و میعادگاه ملاقاتم با خدا بشود. سنگر، محرابم گردد، خانه امیدم شود و قبله دومم. از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند. در این خانهٔ کوچک که انتخاب کرده‌ام، روز‌ها به گونه‌ای می‌گذرد و شب‌ها به گونه‌ای دیگر. روز‌ها در تنهایی با خود سخن می‌گویم و با دوستانم، در جمع. در لحظاتی که اسلحه را بر دوش دارم به فکر ذوالفقار می‌افتم؛ به فکر ابوذر و دست پر توان او… خدایا! این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیر‌ها نزدیک گردان… .

022

ده خط خواندنی از شهید علم الهدی

 

۱)چهارده ساله بود که شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار کردند.

 

دو سال بعد، مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سر هم مسیر حرکت خود را تغییر دادند. پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. برای بازجویی، می خواستند خانه حسین را هم بگردند. ریختند توی خانه. حسین فریاد زد: «ما روی این فرش ها نماز می خوانیم، کفش هایتان را دربیاورید.» مأمور ساواک خشکش زده بود.

 

۲) حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا این‌که از سقف آویزانش می کردند.

 

۳)رشته مورد علاقه اش «تاریخ» بود. سال ۱۳۵۶ در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. هر روز نماز صبحش را در حرم می خواند. توی مسجد کرامت مشهد جلسات تفسیر قرآن آیت الله خامنه ای را پیدا کرده بود. بچه های دانشجو را به این جلسات می‌برد.

 

۴)هل مطالعه و تحقیق بود. با اشتیاق می خواند. گاهی با اساتید به شدت بحث می کرد، مخصوصاً اساتیدی که برداشت صحیحی از تاریخ اسلام نداشتند. می گفتند: «اگر حسین در کلاس باشد، ما به کلاس نمی آییم.» اهل تحلیل بود. در دوره ای که گروه های مختلف سیاسی در حال جذب جوانان بودند، با رهنمودهای آیت الله خامنه ای و شهید هاشمی نژاد، ذره ای از مسیر صحیح انقلاب دور نشد.

 

۵) قبل از پیروزی انقلاب یک بار به اهواز آمد. از این‌که روی دیوارها شعاری نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد. شبانه با یکی از دوستانش رفتند و اولین شعاری که نوشت این بود: «تنها ره سعادت، ایمان، جهاد، شهادت.» اهل آرامش نبود. گروه «موحدین» را تشکیل داده بود و مرتب برای انقلاب فعالیت می کرد. تکبیر می گفت. بعد از تبعید امام از عراق به مقصد نامعلوم، شبانه برای نشان دادن خشم ملت ایران، کنسولگری عراق را در خرمشهر به آتش کشید. برنامه چریکی بعدی اش زمینه سازی برای اعتصاب شرکت نفت بود.

 

۶)بنی‏ صدر دستور داده بود که باید نیروهای مستقر در هویزه عقب‏نشینی کنند و به سوسنگرد بیایند. حسین می‏گفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا می‏توانیم به عراق ضربه بزنیم. شخصاً با بنی‏صدر هم صحبت کرده بود. وقتی که دید راه به جایی نمی‏برد، نامه‏ای به آیت‏الله خامنه‏ای نوشت و گفت که تعداد اسلحه‏های ما از تعداد نیروها هم کمتر است، ولی می‏مانیم!

 

۷)چهارم دی ۱۳۵۹ بیست تا سی نفر از جوانان با دست خالی، اما با دل استوار از ایمان و توکل، مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کردند. هیچ کس زنده نماند!

 

۸)عراقی‏ها با تانک از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری که هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‏ها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی که در کنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت‏ الله خامنه‏ ای.

 

۹)مادر حسین نیز شیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال ۱۳۴۲، تلگرافی برای شاه فرستاد: «اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کرده‏ای و اگر مسلمان نیستی، بگو ما تکلیف خودمان را بدانیم.» زینب‏وار در تمام سختی‏ها ایستادگی کرده بود. در سال ۶۷ به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در کنار حسین، در هویزه آرام گرفت.

 

۱۰)اتاق کوچکى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یکى از شب‏ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم.

 

نیمه‏ هاى شب بود که نهج البلاغه می‏خواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره ‏اش برافروخته شده و دارد اشک می‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز کردم، دیدم همان خطبه‏اى است که حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‏کند و مب‏فرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست…

۳ نظر

  1. بچه کانون امام حسن ع می‌گه:

    خیلی وقته دلمون هواتو کرده……التماس دعا شدیدا……

  2. پانیذ می‌گه:

    داداشی خیلی دوست دارم!تنهام نزار…تنهات نمیزارم

  3. قاطمه می‌گه:

    داداش محمدحسین خیلی دوستت دارم.هواموداشته باش تواین دنیا…باشه

نظر دهيد