شهید باهنر

shahid-bahonar

چند روزی است پی چهره های گرم و بی ادعایی می گردم که بشود نشان آدمها داد و گفت، هنوز هستند آنهایی که دغدغه هایشان عمیق تر از دلواپسی های روزمرگی است…
برخلاف همیشه که از تاریخ گریزانم، همه کتابها را صفحه به صفحه گشته ام و تمام زندگینامه ها را برای پیدا کردن یک نقطه اصیل و شفاف زیر و رو کرده ام…
از آن روزها فقط من گریه هایش به خاطرم مانده و لنز دروبینهایی که روی چهره دوست داشتنی و آرام آدمها می نشست.
نمی خواهم این روزها بهانه ای باشد تا هر چه صفت خوب است بگذارم روی بعضی ها به صرف این که یک مناسبت خاص است.
اما این را نمی شود انکار کرد که عمق باورها، آدمها را دوست داشتنی تر می کند و تأثیرگذارتر. درست مثل باهنرها، رجایی ها و بهشتی ها…
حقیقتاً نمی دانم در این چند سال که بی حضور مادیشان تمام شده است، چقدر به آنها اندیشیده ایم، چقدر از آموخته هایشان آموخته ایم، چقدر وسواس این را داشته ایم که روی همان خط ممتدی پا بگذاریم که آنها پا گذاشتند و راهی را برویم که آنها عاشقانه رفتند و در تاریخ جاودانه شدند.

mohammadjavad-bahonar-2
به قول زهرا عینکیان، همسر شهید باهنر، شاید یادبودها نشانمان دهند که بعضی از مکانها بهترین کلاس برای آموختن است.
اصلاً این رویدادها و مرورشان باعث می شود تا فهمیده شود شخصیتها و اتفاقهای متن انقلاب واقعی اند. همان اتفاقهایی که باعث می شود یک تاریخ از یک روز معمولی فراتر رود و جدی گرفته شود.
زهرا عینکیان که از نزدیک تب و تابهای یک معلم، نویسنده و مبارز را درک کرده و با آنها مانوس و آشناست شرح فشرده ای از آشنایی و همراهی با شهید باهنرست. به عبارتی، او بهترین روایتگر نیمه دوم زندگی شهید باهنرست.
خودش تعریف می کند: آشنایی من با «محمد جواد» از طریق خواهرم بود و آقای برقعی. می دانستم روحانی است و تحصیل کرده و… این شد مقدمه ازدواج من با ایشان در سال ۱۳۴۴؛ خیلی ساده، بی تکلف و با هزینه دو هزار و پانصد تومانی.
او می گوید: اوایل، کتابهای درسی(تعلیمات دینی) مدارس را می نوشت و از این طریق دنبال کننده اهدافش بود و بعدها روشهای دیگر هم جایگزین شد.
او توضیح می دهد: این تب و تابها و فعالیتهای سیاسی با تولد «نهضت» پررنگ تر شد. «نهضت» دختر بزرگمان است که نامش را محمد جواد انتخاب کرد؛ به معنای نهضت اسلامی و تحقق انقلاب.
انگار خاطرات آن روزها برای عینکیان مرور شده باشد، می گوید: ساواک او را ممنوع المنبر کرده بود. وضعیت اقتصادیمان اصلاً خوب نبود. گاهی شهید می رفت بیرون، برمی گشت، یک نان سنگک می آورد می خندید و می گفت: نان سنگک داغ با پنج ریال پنیر خریده ام…
منتظر بودم از فعالیتهای مبارزاتی شهید بگوید. حاجیه خانم از دستگیری های مکرر همسرش شروع می کند. موقعی که در مسجد جامع بازار تهران منبر رفته بود یا زمانی که برای سخنرانی به شیراز دعوت شده بود، اما از نحوه برخورد ساواک در زندان حرف نمی زد. می گوید: شهید خیلی از آن چیزها تعریف نمی کرده است.
با گذشت زمان، مفهوم خیلی از چیزها برای عینکیان روشن شده است؛ خیلی از روایات نامفهوم به ویژه آن روایت امام صادق(ع) که فرموده اند: «ما صابریم و شیعیان ما از صابرانند»
این موضوع زمانی به خاطر خانم عینکیان می آید که شهید باهنر، خاطره دستگیری خواهرش را توسط ساواک تعریف می کرده و جریان گذاشتش را توی سردخانه برای او گفته است.
اما با این وجود هیچ وقت از هدفش دور نمانده است.
عینکیان معتقد است: شخصیت شهید باهنر بیشتر فرهنگی بوده است.

IMAGE633872405049062500
آن هم با اشاره به هسته کانون توحید، دفتر نشر کتابهای درسی و…
و این رسالت بعد از نخست وزیر شدنش بیشتر شده است. می گوید: تأکید شهید روی گرفتاریها و دردهای خانواده و شهدا بوده است، همیشه و خیلی…
از روز هفتم تیر می پرسم و انفجار مرکز حزب جمهوری
می گوید: محمد جواد برای مأموریتی خارج شده بود، بعد که ماجرای انفجار را می فهمد و شهادت بهشتی را، گریه می کند و بعد آرزویی که خیلی زود به آن می رسد…
حرفهایش که تمام می شود، با خودم فکر می کنم که شهادت همیشه وجود داشته است و آدمها برای اینکه به کمال برسند به آن محتاجند.
حالا به رجایی ها و باهنرها؛ فکر می کنم. به آنهایی که مشتاقانه از خاک گذشتند و به افلاک پیوستند.
چقدر دوست دارم شبیه آنها شوم. آزاد و رها!
چقدر دوست دارم بتوانم روزی پرنده شوم و رنگ آسمان حقیقت را از نزدیک ببینم. بدون واسطه. دوست دارم رها شوم؛ آزاد آزاد؛ مثل باهنر، مثل رجایی .

نویسنده: معصومه فرمانی کیا

نظر دهيد