هفت کرامات از حضرت عبد العظیم

هفت کرامات از حضرت عبد العظیم حسنی(علیه السلام)

شفای ملیکا

«سرطان ! سرطان روده از نوع پیشرفته ، سه چهارم روده ها از بین رفته است ، متأسّفم !» آنچه که آقای صالحیان می شنید این کلمات نبود ، پژواک یک فریاد ، یک ضجه از درون بود که که در مغزش می پیچید . سعی کرد ، تقلّا کند تا صدای دکتر حمیدی را واضح تر بشنود . آقا ی دکتر ، معنی حرفتان چیست ؟ آقای صالحیان ! وظیفه من اینست که حقایق را بی پرده بگویم . شهامت داشته باشید و آن را بپذیرید . کاری نمی توانم بکنم ! یعنی هیچ امیدی برای ملیکا نیست ؟ بنشینیم مرگش را ذرّه ذرّه تماشا کنیم؟ حرف شما این است ؟! این کلمات به سختی از گلویی که گلوله ای از بغض ، راه آن را بسته بود خارج می شد . طنین پدر از سینه برمی خاست . مثل صدای باد در صحرایی وغم انگیز .پاکتی انباشته از عکس ، برگه های آزمایش خون ، سیتی اسکن و سونوگرافی بر دستانش سنگینی می کرد . دکتر اتاق را ترک کرد و او را زیر بار فضای سنگین غم ،تنها گذاشت . دکتر حمیدی متخصّص و جراح کودکان بیمارستان آسیا، ملیکا کوچولو را پس از ۲۰ روز از بیمارستان مرخص کرد

.
امّا خانواده ملیکا کسانی نبودند که تنها با اظهار نظر یک پزشک از پا بنشینند و دست از تلاش بردارند. دکتر سجّادی ، دکتر مشایخی ، دکتر جعفری نژاد و دکتر کیهانی در بیمارستان آراد، هر یک از آزمایشات و بررسیهای جداگانه ای انجام دادند ، ولی تشخیص همان بود: سرطان. سرطانی که هرساعت پنجه زهر آگینش را بیشتر می فشرد ، و چون شعله ای در خرمن هستی ملیکا زبانه می کشید . حال ملیکا روز به روز وخیم ترمی شد . شکمش به شدّت ورم کرده بود ، و خبر از فاسد شدن بخش دیگری از روده ها می داد . دکتر کولانلو یکی دیگر از پزشکانی که به سراغش رفته بودند ، تأکید می کرد که باید برای یافتن نوع سرطان ، نمونه برداری شود . امّا ورم طحال این اجازه را نمی داد . معنی این حرف قطع همه رشته های امید بود تا این شمع کوچک چه بموقع خاموش شود . ده روز ، بیست روز، شاید یکماه دیگر . تنها یک جا باقی مانده بود ، بیمارستان شرکت نفت . دکتر کلانتری جرّاح این بیمارستان ، تنها اقدامی که حاضر به انجام آن بود آندوسکوپی از روده ها بود . او فقط در همین حدّ مسئولیّت می پذیرفت .» زمان عمل تعیین شد : دوشنبه ۹ آبانماه ۱۳۷۳ امّا این جراحی چه امیدی در برداشت ؟ خانواده ملیکا ، حالا خود را در اعماق چاهی عمیق و ظلمانی ، انباشته از «چکنم » هایی که هیچ راه حلّی را نمی شد از آن به بیرون کشید ، می بافتند . امّا از همین نقطه ، روزنه ای روبه آسمان گشوده شد و پرتوی به قعر ناامیدی تابیدن گرفت یعنی توسّل و کوبیدن آستان سیّدالکریم . ایّام فاطمیّه است . جمعه شب ، یا بهتر بگوییم۵/ ۱ بامداد شنبه ۷ آبانماه . خانواده سادات صالحیان همه در صحن حضرت عبدالعظیم علیه السّلام جمع اند . پدر ، مادربزرگ ، خاله ، عمّه و … همه برای ملیکا ، این دختر ۳/۵ ساله شیرین زبان گرد آمده اند تا با توسّل به اولیاء الله ، دخترشان را به زندگی برگردانند . آمده اند تا آبروی مقرّبین درگاه الهی را شفیع قرار دهند . آبرویی که چون با اشک محبّین می آمیزد ، سدّ تقدیر را می شکند .درب حرم بسته است

.
هوا سوز دارد ، امّا سوز این جمع استخوان سوز تر است . یکی از خادمین با دیدن این گروه آشفته ، متوجّه می شود که مسأله مهّمی پیش آمده است . هوا ، آه سرد می کشد ، آنان می لرزند . خادم وقتی مطلّع می شود این خانواده از ساداتند ، می گوید : شما بچّه های صاحب این بارگاه هستید . حالا که قرار بر ماندن دارید بیایید درب حرم را برایتان باز کنم . آنان به داخل حرم می روند و در کنار ضریح سیّدالکریم علیه السّلام بیتوته می کنند . کسی نمی داند آن شب عجیب تا سپیده صبح چگونه گذشت ، امّا به طور قطع ، دعاها و نمازها ی آن جمع بین ملائک زبانزد شد ، شاید ملائک نیز آنان را همراهی کرده باشند . چرا که فردای آن شب … بیمارستان شرکت نفت – یکشنبه ۸ آبان – ملیکا سادات را برای انجام عمل فردا صبح آماده کرده اند ، امّا خبر می رسد یک از اقوام دکتر کلانتری از دنیا رفته است ، و دکتر فردا عمل نخواهد داشت . دوشنبه ۹ آبان – با توجّه به تغییر روز عمل ، ملیکا سادات را بار دیگر برای انجام آزمایشات جدید به واحدهای آزمایش خون، سیتی اسکن ، سونوگرافی و … می برند . پاسخ آزمایشات و عکسها آماده می شود برای فردا صبح . سه شنبه ۱۰ آبان – اتاق هم آماده است . دکتر کلانتری به طور معمول ، یکبار دیگر نگاهی به آخرین نتایج عکسها و آزمایشات می اندازد . امّا آنچه که در آنها می بیند نگاه بهت زده اش را به برگه ها و عکسها می دوزد . پرستار را صدا می زند . حتماُ اشتباهی رخ داده است و تکرار آزمایش خون ، هر ده دقیقه یک آزمایش . نخیر ، اشتباهی در کار نیست ! همة آزمایشات آثار بهبود و سلامتی را گواهی می دهند . مادر ملیکا با تشویش از دکتر می پرسد : آقا ی دکتر چه اتّفاقی افتاده است ؟ خانم صالحیان ، نمی دانم چه بگویم . یا دستگاهها و تخصّصی ما اشتباه کرده است ، یا اینکه واقعاً معجزه ای واقع شده است . امّا مطمئناً این دستگاهها و ما تا بحال اشتباه نکرده ایم … . ملیکا از بیمارستان مرخص شد . با اینکه آثاری از بیماری در او نبود ، ولی خانواده هنوز هم مضطرب و نگران بودند . تا اینکه یک شب مادربزرگ ملیکا در عالم رؤیا خوابی دید که قلب خانواده را مطمئن کرد . او تعریف کرد : دیدم در جمع عدّه ای از بانوان هستم . آنان را نمی شناختم . بانوان راهی بازکردند . یکی از آنان ندا داد : امام سجّاد علیه السّلام تشریف می آورند . با اشتیاق جلو رفتم تا امام علیه السّلام را زیارت کنم . آقا آمد ، صورت مثل مهتاب . زبانم بند آمده بود . می خواستم برای ملیکا دست به دامن شوم ، نمی توانستم . امّا آقا علیه السّلام خود به طرف من آمدند و فرمودند : دیگر برای چه نگرانید ، آن دختر شفا گرفت .

زمینگیرشدن آصف الدّوله !

در اواخر دوره قاجار که تولیّت آستان مقدّس حضرت عبدالعظیم علیه السّلام به عهده مرحوم آقامیر (متولّی باشی) بود ، حکومت تهران به آصف الدّوله داده شده بود . آصف الدّوله داعیّه تولیّت آستانه را نیز داشت و تصوّر می کرد ، آستانه باید زیر نظر حاکم تهران اداره شود . در مقابل این ادعا ، متولّی باشی زیر بار نمی رفت . و استدلالش این بود که تولیّت مربوط به حاکم شرع است . کشمکش مابین آصف الدّوله و متولّی باشی به جایی رسید که آصف الدّوله مأمورینی را برای جلب متوّلی باشی فرستاد تا بلافاصله او را دستگیر و زندانی کنند . مأمورین به هنگام غروب به آستانه رسیدند . در زمانی که مراسم چراغ شروع شده بود ، و شخص متوّلی باشی نیز در آن حضور داشت . مأمورین قصد بازداشت او را می کنند ، که خدّام از آنها می خواهند رخصت بدهند مراسم چراغ تمام بشود . مرحوم آقامیر ، خطبه مراسم را خواند و به سراغ چراغها رفت . اوّلین چراغ را در جای مخصوص نهاد امّا در مورد بقیّه از روشن کردن چراغها خودداری کرد و رو به حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام نمود و عرض کرد : « یابن رسول الله ! حاکم وقت را آصف الّدوله فرستاده دنبا ل من سیّد حسنی تا جوابش را ندهی به چراغت حاضر نمی شوم.» این را می گوید و از حرم بیرون می آید . خدمه از مأمورین می خواهد که شب را مهلت بدهند تا صبح . صبح که فرا می رسد ، مأمورین آماده بردن متوّلی باشی می شوند ، امّا هنوز چند قدمی نرفته بودند که دو نفر پیک از تهران می رسند . آن دو نزدیک می آیند ، سلام می کنند و به مأمورین می گویند : مزاحم آقا نشوید مأمورین پاسخ می دهند : این دستور جناب آصف الدّوله است ، و پیک می گوید : آصف الدّوله دیشب به دل درد گرفتار شد و مرد … .

نامه ای برای آیندگان !

در تاریخ ایران از میان فهرست پادشاهانی که بر علیه دیانت و مظاهر اسلام قد بر افراشتند نام رضا خان قلدر ، فراموش ناشدنی است . به ویژه آن که او در اعمال کینه توزانه خود بر ضدّ حجاب و روحانیّت ، خفقان دهشتناکی را حاکم نموده بود .این ماجرا در اوج آن شقاوت آغاز شده است : صندوق منبّتی برای قراردادن بر روی مرقد مطهّر امامزاده حمزه بن موسی علیه السّلام ساخته و آماده نصب شده بود . در این حین ، یکی از خادمین تصمیم گرفت نامه ای بنویسد و در آن وضعیّت و موقعیّت زمان خود را تشریح کند .او در این نامه ، ابتدا نام و مشخّصات خود را نوشت و اینکه در چه تاریخی و در زمان حکومت چه کسی آن را نگاشته است . و سپس ظلم رضاخان و کینه ورزیهای آن خبیث را برعلیه دین و پرده دری اعتقادات مذهبی مردم شرح داد . او در یک فرصت مناسب ، این نامه را در آخرین مرحله نصب صندوق ، میان صندوق و سنگ مرقد قرار داد ، تا شاید پس از گذشت قرنها ، اگر تعمیر و یا تعویضی برای این صندوق صورت گرفت ، آیندگان با خواندن این نامه به یک سند تاریخی و شاهد عینی به سندی از ظلم دوران سلطنت رضاخان دست یابند و از آن مطّلع شوند … . امّا دست بر قضا ، این مدّت بیش از ۴۰سال طول نکشید ، و در سال ۱۳۵۰ یکی از مؤمنین بانی ساخت صندوق خاتم شد تا بجای صندوق منبّت قبلی برای مرقد مطهّر حضرت حمزه بن موسی علیه السّلام نصب شود . خبر که به گوش آن خادم – یعنی نویسنده نامه چهل سال قبل – رسید ، وحشت و اضطراب تمام وجودش را فراگرفت … خدایا چه خواهد شد ، برداشتن صندوق همان و عیان شدن نامه همان ، آنهم در اوج قدرت محمّدرضا پسر رضاخان قلدر ! درصدد چاره برمی آید ، امّا راهی به جز توسّل به جناب حمزه علیه السّلام نمی یابد . آن شب فکری به ذهنش خطور می کند .
او برای خود کفنی تدارک دیده بود ، تا پس از مرگش از آن استفاده شود . به فکر افتاد برای حضور در مراسم تعویض صندوق ، همین کفن را بهانه کند . شب موعود فرا رسید ، مسؤولین وقت آستانه به همراه نماینده دولت و تنی چند از مقامات ایستاده بودند تا شاهد تعویض صندوق باشند . در این میان خادم پیر نیز خود را به کنار صندوق رساند و به حاضرین گفت : «من کفنی دارم که آرزو دارم آن را با غبار روی سنگ مرقد متبّرک کنم . منّت بگذارید و اجازه بدهید به آرزوی خود برسم .» مسؤولین آستانه که برای این خادم احترام خاصّی قائل بودند با خواسته او موافقت می کنند . و هنگامی که صندوق برداشته می شود ، او کفن را بر روی سنگ می اندازد و غبارها را درون کفن جمع می کند . آسوده خیال از اینکه «نامه» نیز در بین غبارهاست . بلافاصله از حرم خارج شده و در گوشة امنی کفن را می تکاند . به اندازه یک مشت غبار که در این مدّت ۴ سال زیر صندوق جمع شده بر روی زمین می ریزد ، امّا از کاغذ خبرنیست ! بار دیگر نشویش و نگرانی به جانش می افتد . خدایا در این ۴۰ سال که صندوق از جایش تکان نخورده است ، بنابراین فقط یک احتمال باقی می ماند و آنهم سهل انگاری در جمع کردن غبار است ، حتماً نامه درون حرم افتاده است ! حرم هم قرق و درها بسته ، بهانه ای هم برای برگشتن به داخل نیست . در این لحظه که دیگر خود را برای عواقب بعدی آماده کرده بود ، رنگ پریده و مضطرب کنار حوض امامزاده حمزه علیه السّلام می نشیند تا آبی به صورت بریزد ، صدایی از پشت سر توجّه اش را جلب می کند . کسی می پرسد :«نامه را پیدا نکردی؟» بر می گردد . جوانی خوش رو و بلند قد را می بیند که متبسّم بالای سرش ایستاده است . پاسخ می دهد : آقا ، کدام نامه ؟ و بعد سکوت می کند . همان جوان اضافه می کند : «نگران نباش آن نامه هیچوقت پیدا نخواهد شد.» سخنان آن جوان بلند بالا ، که اینگونه از ضمیر و مکنونات او مطلّع است ، خادم را به وحشت می اندازد ، به طوری که با عجله از صحن بیرون می آید . در کوچه قدمهاییش را تندتر بر می دارد ، امّا چند لحظه بعد پیش خود می اندیشد این جوان که داخل حرم نبود ، و قبل از این هم ایشان را ندیده بودم ، پس از کجا راز مرا می دانست ؟ این سؤالات او را دوباره به داخل صحن می کشاند . امّا از جوان خوش رو و بلند قامت هیچ اثری نبود . خادم در حالی که باران اشک صورتش را می شست چشمان درخشانش را بر گنبد فیروزه ای حضرت حمزه ین موسی علیه السّلام دوخت که : السّلام علیک یابن رسول الله …

نزول نور

بارگاه نورانی حضرت عبدالعظیم علیه السّلام مسیر زندگی بسیاری از افراد را به سمت فلاح و دین تغییر داده است . این نقطه از زمین که رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم قبل از وفات حضرت عبدالعظیم علیه السّلام اشاره به منزلت آن فرمودند . نقطه تلاقی اهل معناست که خداوند آن را وسیله هدایت بسیاری از مؤمنین قرار داده است . گاه به صورت امور خارق العاده و معجزه و گاه مکاشفه ای لطیف و پر معنا . آنچه که اینک نقل می شود از زبان شاهدی از یک مکاشفه است که در حال حاضر راضی به ذکر نامش نیست . او چنین گفت : حدود ۳۰ سال پیش بود . در شهر قم ، ابتدای جاده تهران ایستاده و منتظر وسیله ای برای سفر به تهران بودم ، که اتومبیلی جلوی پایم ایستاد . راننده بسیار آهسته می راند، به طوری که طاقت نیاوردم و نسبت به این مسأله به او اعتراض کردم . گفت : می خواهم به نحوی حرکت کنم که ساعت ۹ شب گردنه حسن آباد باشم . گفتم : گردنه حسن آباد چکار دارید؟ گفت : امشب اهل بیت علیهم السّلام به زیارت می روند می خواهم آنان را ببینم . حقیقت امر ، در وهله اوّل گمان کردم این راننده تعادل روانی ندارد . ناگفته نماند کمی هم از این بابت وحشت کردم . بهر ترتیب راننده یک ساعتی به همین منوال حرکت کرد تا اینکه از من پرسید ساعت چند است ؟ گفتم : چیزی به ساعت ۹ نمانده است . او اتومبیل را کنار جاده نگه داشت و به من گفت : آسمان را نگاه کن ! در این لحظه آن واقعه عجیب رخ داد که تا عمر دارم از نظرم محو نمی شود . نوری بزرگ در آسمان پدید آمد و به طرف پایین غلتید و در اطرافش آنقدر پایین آمد که به گنبد حضرت عبدالعظیم علیه السّلام رسید و بر روی گنبد تابید . بعد از این ماجرا راننده حرکت کرد و من در حالی که بهت زده شده بودم ، اصلاً متوجّه بعد مسافت نشدم . او مرا درب منزلمان در خیابان سیروس پیاده کرد . وقتی من به درون خانه رفتم . انگار از یک خواب برخاسته باشم تازه متوجّه عمق ماجرا شدم . همین طور در ذهنم سؤالات مختلف دور می زد . سؤالهایی که هنوز هم درباره آن فکرمی کنم . امّا ، یک نکته را نمی شود انکار کرد ، صحنه ای که آن راننده به من نشان داد و تصرّفی که در روح من کرد ، موجب شد که خط سیر زندگیم تغییر کند و از این بابت تا عمر دارم خود را مدیون حضرت می دانم .

قهر مقدّس

ماجرا به صد سال پیش برمی گردد . آقا سیّد مرتضی موسوی فرزند مرحوم آقا سیّد محمّد، معروف به «آستانه دار» از خادمین حضرت ، به ایوان آئینه تکیه کرده ولَم داده بود . با آستینی از عبا بیرون و قبایی یله و از بند بازشده . چرا رعایت ادب نمی کنی ؟ می دانی کجا نشسته ای ؟ نگاهش که به صاحب صدا افتاد ، یکّه خورد ، دکمه قبا را بست ، دست از آستین قبا در آورد و خود را به ادب جمع و جور کرد . او را خوب می شناخت ، دوست قدیمی پدرش و زائر همیشگی و منظّم سیّدالکریم علیه السّلام ، از زمانی که به خاطر داشت او را دیده بود که هر شب جمعه از تهران به حضرت عبدالعظیم علیه السّلام می آمد ، شب را میهمان پدرش آقا سیّد محمّد بود . بعد ، صبح جمعه زیارتی و باز می گشت . قبل از آنکه اذن دخول بخواند ، آهسته به آقا سیّد مرتضی گفت : اگر بعد از عشاء به منزل دعوتم کنی ، هم علّت پرخاشم را خواهم گفت و هم یادی از پدرت خواهد بود که پنجاه سال مرتّب در چنین شبی میهمانش بودم … نیمه شب که آقا سیّد مرتضی درب حرم را بست ، زائر منتظرش بود . باهم به منزل رفتند . شام مختصری ، و سیّد در التهاب شنیدن آنچه که کنجکاویش تمام روز افکارش را در هم ریخته بود. و زائر ماجرا را تعریف کرد : یکی از شبهای جمعه که به حرم آمدم ، پدرت آقا سیّد محمّد را ندیدم . سراغ گرفتم ، گفتند سفر مشهد رفته است . از این خبر خشکم زد و هم دلگیر ! چطور شده بود که وقتی جمعه گذشته از او جدا شدم و حرفی از سفر مشهد نزد ؟! آخر ، آن روزها سفر مشهد به همین سادگیها نبود و حداقّل نیار به یکی ، دو ماه تدارک قبل از سفر داشت . سه ماه گذشت و مثل همیشه شب جمعه به زیارت آمده بودم که دیدم سیّدمحمّد گوشه حرم ایستاده است . سلامی و علیکی و البتّه گلایه ای سخت ، که این است رسم دوستی ، گفت : از من دلگیر نباش ، صبر کن تا شب ، برایت تعریف کنم . مثل همیشه ، شب آقا سیّد محمّد درب حرم را بست و با هم راهی منزل شدیم . مثل امشب من و تو . روبرویم نشست و گفت : رفیق می دانم از من دلگیری ، امّا بدان سفری که رفتم به اختیار خودم نبود ! همه حواسم ، چشم و گوش شده بود که هر دو رابه او دوخته بودم . و پدرت که حال و روز مرا و کنجکاویم را خوب حس کرده بود ،‌ استکانی چای به دستم داد و در تعریف ماجرای خود معطّل نکرد . شام فردای آن جمعه ای که تو از من جدا شدی ، مثل همیشه درب حرم را بستم و به منزل آمدم . همان شب در عالم خواب دیدم داخل حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام هستم ، وجود شریف آن حضرت داخل ضریح ایستاده و به صندوق تکیه داده است

.
سلام کردم ، آقا رویش را از من برگردانید و بعد با لحنی قاطع فرمود : سیّدمحمّد صبح به آستانه نیا ! با این سخن ، چشم از خواب باز کردم . وقت همیشگی رفتن و گشودن درب حرم بود . غرق در تفّکر و تردید ، به جای خود خشکیده لحظاتی گذشت ، که صدای کوبیدن در خانه به خودم آورد. خادم «آقا میر متولّی باشی»‌، تولیّت آستان بود . سلام کرد ، سر پایین انداخت و با طنینی شرمسار گفت : مرا آقا متولّی باشی فرستاد و فرمود کلید را از شما بگیرم و بگویم به آستانه نیایید ! دگر پرده های تردید فرو افتاد . آن خواب عجیب و این پیغام عجیب تر بیداری !‌ به درون خودم فرو رفتم ، در افکاری پر التهاب و مبهوت . بی اختیار ، انگار کسی از سینه ام مرا خواند که عازم ساحت مقدّس حضرت رضا علیه السّلام بشو ، و آن وجود شریف را واسطه قرار ده . آفتاب تازه طلوع کرده بود که عیال و کودکانم را به سمت راه خراسان حرکت دادم . تا بعدازظهر سر راه ایستاده بودیم که قافله ای از راه رسید و به سوی مشهد ، همراه شدیم … . حدود چهل روز که در مشهد مقیم بودم . هرشب به آن وجودمقدّس التماس می کردم که بین من و سیّدالکریم علیه السّلام شفاعت کند . شب چهلم که به منزل بازگشتم ، در عالم خواب دیدم که در شهر ری داخل حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام هستم و حضرت نیز ، مثل حالت قبل داخل ضریح ایستاده اند ، ولی این بار وقتی سلام کردم ، تبسّمی کرد و فرمود :« آقا سیّدمحمّد حرکت کن به سمت آستانه» . چشم که گشودم از آنچه که در خواب دیده بودم فریادی از شادی کشیدم به طوری که عیال و کودکانم از خواب بیدار شدند . جریان را برایشان تعریف کردم . باردیگر به حرم مطهّر حضرت رضا علیه السّلام مشرّف شدیم تا پس از آن آماده بازگشت به ری شویم . اقامت طولانی ، توشه سفر را به پایان برده بود . نان و پنیری برای صبحانه تهیّه کردم . آفتاب که بر روی صحن و حیاط افتاد، به راه افتادم ، شاید همشهری و آشنایی بیابم و خرج سفر از او قرض کنم . در همان خوف و رجاء از بازار «سرشور» می گذشتم که یکی از کسبه با اشاره مرا به سمت خود خواند . به او سلام کردم . نامم را پرسید . گفتم : سیّدمحمّد هستم . اهل کجایی ؟ شهرری . با شنیدن این پاسخ با کمال تواضع مرا به داخل مغازه برد و بدون مقدمه مبلغ ۵۰ تومان دو دستی در مقابل من قرار داد . با اینکه نیازمند پول بودم ، از دریافت آن خودداری کردم . گفت : تعارف نکن ، این پول از آن توست ، که آقا علی بن موسی الرضاعلیه السّلام دیشب امر فرمود به شما بلاعوض بپردازم تا به وطن خود بازگردی ! به شهرری که رسیدم ، دو روز اوّل دوستان و آشنایان به دیدنم آمدند. روز سوّم ، باز همان خادم آقا میر متولّی باشی دقّ الباب کردو خبر داد که متولّی باشی برای دیدار به منزل شما می آید . ساعتی بعد ، ایشان وارد منزل شد .
پس از احوالپرسی خطاب به من گفت : آقاسیّدمحمّد! مبادا از من دلگیر شده باشی . آن سحر که پیک را نزد تو فرستادم تا کلید آستانه را از تو بگیرد ، این کار را به دستور مستقیم شخص حضرت عبدالعظیم علیه السّلام بود که در عالم رؤیا به من چنین امری فرمود . و حالا هم به دستور ایشان کلید حرم را به شما می دهم تا از امشب به خدمت خود ادامه دهید . تطبیق خواب من و متولّی باشی و کاسب خراسانی و اتّفاقاتی که در این سه ماه گذشته رخ داده بود ، همواره فکر مرا مشغول داشت تا خلافی را که ارتکاب به آن موجب قهر آقا شده بود ، بیابم . پرونده آن روز جمعه را مرور کردم … به نکته اصلی رسیدم . آن روز عصر برای تجدید وضو از حرم به منزل رفتم ، درب خانه باز بود و من سر زده داخل شدم . خاله ام در حیاط مشغول شستن رخت بود ، که چشمم به سینه خاله ام افتاد و همة آنچه بر سرم آمده بود به خاطر همان نگاه بود … حالا ، آقا سیّدمرتضی ، فرزند عزیزم ، این ماجرا را برایت تعریف کردم تا شما نیز از خدا بخواهی همانند پدر مرحومت ، نعمت مراقبت بر اعمال به ما عنایت کند و هیچگاه ما را به خود وانگذارد … .

ماجرای هموطن ارمنی

یک لوستر بزرگ و گران قیمت در سال ۵۴ به آستان حضرت عبدالعظیم علیه السّلام هدیه شد که تا مدّتها کانون توجّه بود . صرف نظر از ارزش مادی این لوستر با عظمت که آن روز بیش از ۶۰۰ هزار تومان خریداری شده بود ، نکته جالب علّت اهدای آن توسّط یکی از هموطنان ارمنی بود . در این باره یکی از خادمین چنین نقل می کند : یکی از ارامنه در اصفهان مواجه با مشکلی می شود که از رفع آن عاجز می ماند و کاملاً امید خود را از دست می دهد . در شبی که مصادف با شب ۲۱ ماه مبارک رمضان بود او در حالی که قصد عزیمت به اصفهان داشت در ترافیک سنگین خیابان شهید رجایی متوقّف می شود ، این ازدحام به دلیل انبوه اتومبیل هایی بود که از تهران رهسپار حرم حضرت عبدالعظیم علیه السّلام بودند . او متوجّه می شود که اتومبیل ها در یک خط ممتد به سمتی متمایل می شوند که در انتهای آن گنبد و گلدسته ای می درخشد . پیش خود گفت : من صاحب این گنبد و بارگاه را نمی شناسم . ولی مطمئناً این مردم برای حلّ مشکلاتشان ، از این بارگاه چیزی دیده اند که اینگونه به سویش سرازیر شده اند . و سپس در دل خود این سخن را می گذراند : خداوندا !به حقّ این آقا ، که در نزد تو عزیز است ، نظری هم به من بفرما . در همان حال نیّت می کند که اگر مشکل لاعلاجش برطرف شود ، هدیه ای برای حرمش بیاورد … دو روز بعد ، آن هموطن ارمنی به تهران آمد ، چندین لوستر فروشی را زیر پا گذاشت تا اینکه یکی از مرغوب ترین لوسترهای موجود را خریداری نمود . او در حالی که تلألویی از اشک در چشمانش موج می زد ، این لوستر را تحویل دفتر آستانه داد و ماجرایش را برای یکی از خادمین تعریف کرد و به او گفت : خداوند به واسطه این آقای بزرگوار و صاحب این بارگاه مشکلم را حلّ کرد : آمده ام به عهد خود عمل کنم . خواهشم اینست که از طرف من ایشان را زیارت کنید و آستانش را ببوسید …

ور شکسته !

محبّت آل محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم سرمایه ای است زوال ناپذیر که با آن می شود رفیع ترین جایگاه خلقت – بهشت – را خرید . آنان که از این سرمایه عظیم برخوردار اند ، باید قدرش را بدانند . تا مبادا در بازار پر غوغای « دنیا » از دستشان ربوده شود . رونق داد و ستد در تهران ، یکی از خادمین حرم را به اندیشه کسب مال می اندازد . تا اینکه راهی تهران می شود . در بستر داد و ستد ها و معاملات مختلف ، در مدّت کوتاهی به مال چشمگیری دست پیدا می کند . امّا ، در این میان یک علاقه و کششی خاصّ ، بدون آن که در اختیار او باشد او را به سمت آستان و حرم سیّد الکریم علیه السّلام می کشید . و همین کشش غیر قابل کنترل موجب شد که او در هفته چند روز به شهر ری بیاید . مدّتی که گذشت احساس کرد رها کردن کاسبی در یکی دو روزی که به حرم می آید لطمه به کارش می زند ، و او را از کسب درآمد بیشتر می اندازد . امّا دست خودش نبود بلکه سابقه علاقه و محبّت به سیّد الکریم علیه السّلام هیچ گاه اجازه نداده بود حتّی یک نوبت ، آمدن به شهر ری را تعطیل کند . یکی از این روزها که با حالی متغیر جلوی ایوان حرم ایستاده بود ، رو به ضریح و خطاب به سیّد الکریم علیه السّلام گفت : آقا ، رهایم کن بروم دنبال کاسبی ام ، مرا از نوکری معاف کن ! او این بار چهار ماه رفت ، بدون اینکه حتیّ یکبار به شهرری بیاید و یا کسی خبری از او بشنود . تا اینکه …آن روز صدای ناله ای همه را متوّجه خود کرده بود. همان خادم بود ، در پای ضریح با صدای بلند گریه می کرد مثل کسی که عزیزی از دست داده باشد . التماس می کرد و ضجه می زد : آقا غلط کردم ، آقا نفهمیدم … آری دنیا ، این عروس چند چهره ، صورت دیگرش را نشان او داده بود . فصل کامیابی به سر آمده بود و حالا او مانده بود با دست های تهی از همه اموالی که شرار ورشکستگی به خاکستر نشانده بود .او مانده بود و ناله حسرت و دیگر هیچ … .

۳ نظر

  1. فروغ می‌گه:

    سلام عزیزان من چند روز دیگه تصمیم دارم برم شاه عبدالعظیم تو رو خدا دعا کنید آقا منو بطلبه اولین باره می خوام برم از لطف خدا و اهل بیت زندگی خوبی دارم ولی آرزو دارم این سفر ایمان من و خانواده ام رو قوی تر کنه برام دعا کنید مهربونا نایب الزیاره می شم اگه لایق باشم.

  2. محمد می‌گه:

    سلام
    در روایات آمده که زیارت حضرت عبدالعظیم اجر زیارت حسین (ع) را دارد.
    می خواهیم روز اربعین از میدان امام حسین (ع) تا حرم عبدالعظیم حسنی (ع) پیاده روی با شکوهی انجام دهیم.
    اطلاع رسانی و شرکت کنید و در ثواب این سنت گذاری ملکوتی سهیم باشید انشاالله

  3. رضایوسفی می‌گه:

    سلام

    عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    طیب الله انفاسکم

نظر دهيد